تبليغاتX
گاهی.برای خودم
گر بدین سان باید زیست پست من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم

به سلامتیِ درخت!
نه به خاطرِ ميوه‌ش،
به خاطرِ سايه‌ش.

به سلامتیِ ديوار!
نه به خاطرِ بلنديش،
واسه اين‌که هيچ‌وقت پشتِ آدم رو خالی نمي‌کنه.

به سلامتیِ دريا!
نه به خاطرِ بزرگيش،
واسه يک‌رنگيش.

به سلامتیِ سايه!
که هيچ‌وقت آدم رو تنها نمي‌ذاره.

به سلامتیِ پرچم ايران!
که سه‌رنگه.
تخم‌مرغ!
که دورنگه.
رفيق!
که يه‌رنگه.

به سلامتیِ همه اونايی که
دوسشون داريم و نمي‌دونن،
دوسمون دارن و نمي‌دونيم.

به سلامتیِ نهنگ!
که گنده‌لات درياست.

به سلامتیِ زنجير!
نه به خاطر اين‌که درازه،
به خاطر اين‌که به هم پيوستس.

به سلامتیِ خيار!
نه به خاطر «خ»ش،
فقط به خاطر «يار»ش.

به سلامتیِ شلغم!
نه به خاطر «شل»ش،
به خاطر «غم»ش.

به سلامتیِ کرم خاکی!
نه به خاطر کرم‌بودنش،
به خاطر خاکی‌بودنش

به سلامتیِ پل عابر پياده!
که هم مردا از روش رد مي‌شن هم نامردا!

به سلامتيِ برف!
که هم روش سفيده هم توش.

به سلامتيِ رودخونه!
که اون‌جا سنگای بزرگ هوای سنگای کوچيکو دارن.

به سلامتيِ گاو!
که نمي‌گه من،
مي‌گه ما.

به سلامتيِ دريا!
که ماهی گنديده‌هاشو دور نمی‌ريزه.

به سلامتیِ اون که
هميشه راستشو مي‌گه.

به سلامتیِ بيل!
که هرچه ‌قدر بره تو خاک،
بازم برّاق‌تر می‌شه.

به سلامتیِ دريا
که قربونياشو پس مي‌آره.

به سلامتیِ تابلوی ورود ممنوع!
که يه‌تنه يه اتوبان رو حريفه.

به سلامتیِ سرنوشت!
که نمي‌شه اونو از سر نوشت.

برگرفته از وبلاگ محمد افشار

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 0:13  توسط سمیه | 
اشو نوشت که "همواره فرق میان در خلوت بودن و تنها بودن را به خاطر بسپار.خلوت قله تجربه است و تنهایی دره .خلوت نور در خود دارد .یک شعله.تنهایی ناریک است و سرد .تنهایی وقتی است که دیگران را آرزومندی و خلوت وقتی است که از خود لذت می بری"

 راستی تو تنهایی ؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 12:59  توسط سمیه | 

چارلي چاپلين:

 "با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه،رختخواب خريد ولي خواب نه،ساعت خريد ولي زمان نه، مي توان مقام خريد ولي احترام نه،مي توان کتاب خريد ولي دانش نه،دارو خريد ولي سلامتي نه، خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره ، مي توان قلب خريد، ولي عشق را نه."راستي هيچ فكر كردي چارلي آشيانه داشت؟خواب و زمان و احترام و دانش و سلامتي و زندگي چي؟اما حتما عاشق بود اينو كه قبول داري؟

چند وقتي دنبال يه سوالم چرا مردم دچار فقدان تفكر شدند؟؟؟؟؟اگه چيزي براي  راهنمايي داريد استفاده مي كنم.

مخلصيم اما مخلص همه آدماي مخلص.آدمايي كه با يه سيلي آدمو بيدار مي كنن يكي ديروز آروم و بدون قصد يه چيزي بهم گفت كه انگار با دست خدا سيلي زد به صورتم انقد كه حالم جا اومد.خودش نفهميد اما من گرفتم و مخلصشم!!!!اوستا كريم مرسي ارادت داريم بهت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 22:16  توسط سمیه | 
خدایا کفر نمی گویم !

پریشانم !

چه می خواهی تو از جانم؟

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی خداوندا تو مسئولی!

خداوندا تو میدانی:

که انسان بودن و ماندن دراین دنیا چه دشوار است

چه رنجی می کشد آنکس که انسان است واز احساس سرشار است!"دكتر شريعتي"

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 15:57  توسط سمیه | 

تا تو رفتی همه گفتند
از دل برود هر آنکه از دیده برفت
وبه ناباوری و غصه من خندیدن
آه ای رفته سفرکه دگر باز نخواهی برگشت
کاش می آمدی و می دیدی
که در این عرصه دنیای بزرگ
چه غم آلوده جدایی هایی ست
و بدانی که....
از دل نرود هر انکه از دیده برفت

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 0:39  توسط سمیه | 

روزي از روزها روز قسمت بود و خدا هستي را قسمت مي كرد. خدا گفت: چيزي از من بخواهيد. هر چه كه باشد، به شما عطا خواهم كرد. سهمتان را از هستي طلب كنيد زيرا خدا بسيار بخشنده است.
و هر كه آمد چيزي خواست. يكي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن. يكي جثه اي بزرگ خواست و آن يكي چشماني تيز. يكي دريا را انتخاب كرد و يكي آسمان را.
در اين ميان كرمي كوچك جلو آمد و به خدا گفت : من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم. نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ. نه بالي و نه پايي، نه آسماني ونه دريا. تنها كمي از خودت تنها كمي از خودت را به من بده.
وخداكمي نوربه او داد.
نام او كرم شب تاب شد.
خدا گفت: آن كه نوري با خود دارد، بزرگ است، حتي اگربه قدر ذره اي باشد. تو حالا همان خورشيدي كه گاهي زير برگي كوچك پنهان مي شوي و رو به ديگران گفت : كاش مي دانستيد كه اين كرم كوچك، بهترين را خواست. زيرا كه از خدا جز خدا نبايد خواست.
هزاران سال است كه او مي تابد. روي دامن هستي مي تابد. وقتي ستاره اي نيست چراغ كرم شب تاب روشن است و كسي نمي داند كه اين همان چراغي است كه روزي خدا آن را به كرمي كوچك بخشيده است!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 0:59  توسط سمیه | 

Bezaram kenare Ham

ta beshan ye Jomle

Jomle Bahonast

minevisam ta khodam ro Gom konam toye koche pas kochehaye ke kalameha baram misazan

Ta neshon nadam ke inja Yeki Tanhast

Tanha?!

...

khaste shodam az in hame kalamehaei ke bikhodi mishinan kenare ham

Man Tanha nistam.

man inja Hastam, Mibinam, Mishenavam, Hes mikonam

va mardomi ro mibinam ke vaghti tanhan

tanhaeishono ba ye ghasedak, ye Shaparak taghsim mikonan

pas manam tanhaeimo ba KHODAm taghsim mikonam

va be Aghaze miandisham

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 19:25  توسط سمیه | 

فرشته ها آمده اند پایین. همه جا پر از فرشته است.از کنارت که رد می شوند،می فهمی؟
اسمت را که صدا می زنند، می شنوی؟ دستشان را که روی شانه ات می گذارند ،حس می کنی؟
راستی حیاط خلوت دلت را آب و جارو کرده ای؟دعاهایت را آماده گذاشته ای؟ آرزوهایت را مرور کرده ای؟
می دانی که امشب به تو هم سر می زنند؟ می آیند و برایت سوغات می آورند، پیراهن تازه ات را.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:55  توسط سمیه | 

بعد از آن همه خوردن و خوابيدن و خوش گذراندن حالا ناچار بود مدتي را در خلوت بنشيند و فكر كند..

روزها و شب ها را در يك فضاي  تنگ و تاريك به سكوت نشست.

تنهايي آزارش مي داد.اما بايد تحمل مي كرد.

احساس كرد تغييري در حال رخ دادن است..اما هنوز نمي دانست ماجرا چيست!!شعاع كم رنگ نوري فضايش را روشن كرد.با زحمت،اول شاخك هايش را و بعد دست و پايش را بيرون آورد.ناگهان متوجه شد صاحب دو بال زيبا و رنگارنگ شده است.اكنون او مي توانست پرواز كند.

با خود گفت:تحمل آن همه سختي به اين پرواز و زيبايي مي ارزيد...

 

                    حسرت پرواز

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 15:12  توسط سمیه | 

یه روز یه دانشمند یه آزمایش جالب انجام داد... اون یه اکواریم شیشه ای ساخت و اونو با یه دیوار شیشه ای دو قسمت کرد .
تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی کوچیکتر که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگه بود .

ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه ای نمی داد... او برای خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله می کرد، اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد. همون دیوار شیشه ای که اونو از غذای مورد علاقش جدا می کرد .

بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچیک منصرف شد. او باور کرده بود که رفتن به اون طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچیکه کار غیر ممکنیه .

دانشمند شیشه ی وسط رو برداشت و راه ماهی بزرگه رو باز کرد اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی کوچیکه حمله نکرد. اون هرگز قدم به سمت دیگر اکواریوم نگذاشت .

میدانید چرا؟

اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت، اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود. یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود .

اون دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت. باورش به وجود دیوار. باورش به ناتوانی

.....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 1:6  توسط سمیه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
متولد یکی از روزهای پاییزی 59,من نوشتن را از سالهای دور آغاز کردم ,این نوشته ها برای کسی نیست از کسی هم انتظاری برای نظر گذاشتن ندارم.اما حرف دل را خوب می شنوم
مقطع ارشد جامعه شناسی را به اتمام رساندم. همیشه سعی کردم که آدمها را رعایت کنم و آرزومند آرزوهایشان باشم.خود واقعی ام را پنهان نسازم که حتما دردهایم را دو چندان می کند.شادی را دوست دارم چون بزرگترین انتقامیست که می توان از زندگی گرفت.....راستی به رسیدن به موقع آدمها به زندگیم اعتقاد راسخ دارم.آنچه امروز دارم همان است که به خدایم سفارش داده بودم.

نوشته های پیشین
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
مرداد 1386
تیر 1386
پیوندها
نگين كويرما
بابا
جميله كديور
مسعود بهنود
تختي كوچك
منيرو رواني پور
عباس عبدي
دست نوشته های کودک فهیم
دل نوشته
وجيهه
پشت فرمون
يادداشتهاي يك كلاس پنجمي(بهار)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM