![]() |
![]() |
|
| گر بدین سان باید زیست پست من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم |
|
Bezaram kenare Ham ta beshan ye Jomle Jomle Bahonast minevisam ta khodam ro Gom konam toye koche pas kochehaye ke kalameha baram misazan Ta neshon nadam ke inja Yeki Tanhast Tanha?! ... khaste shodam az in hame kalamehaei ke bikhodi mishinan kenare ham Man Tanha nistam. man inja Hastam, Mibinam, Mishenavam, Hes mikonam va mardomi ro mibinam ke vaghti tanhan tanhaeishono ba ye ghasedak, ye Shaparak taghsim mikonan pas manam tanhaeimo ba KHODAm taghsim mikonam va be Aghaze miandisham |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 19:25 توسط سمیه کریمی زاده اردکانی |
|
|
فرشته ها آمده اند پایین. همه جا پر از فرشته است.از کنارت که رد می شوند،می فهمی؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:55 توسط سمیه کریمی زاده اردکانی |
|
|
بعد از آن همه خوردن و خوابيدن و خوش گذراندن حالا ناچار بود مدتي را در خلوت بنشيند و فكر كند.. روزها و شب ها را در يك فضاي تنگ و تاريك به سكوت نشست. تنهايي آزارش مي داد.اما بايد تحمل مي كرد. احساس كرد تغييري در حال رخ دادن است..اما هنوز نمي دانست ماجرا چيست!!شعاع كم رنگ نوري فضايش را روشن كرد.با زحمت،اول شاخك هايش را و بعد دست و پايش را بيرون آورد.ناگهان متوجه شد صاحب دو بال زيبا و رنگارنگ شده است.اكنون او مي توانست پرواز كند. با خود گفت:تحمل آن همه سختي به اين پرواز و زيبايي مي ارزيد...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 15:12 توسط سمیه کریمی زاده اردکانی |
|
|
یه روز یه دانشمند یه آزمایش جالب انجام داد... اون یه اکواریم شیشه ای ساخت و اونو با یه دیوار شیشه ای دو قسمت کرد . ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه ای نمی داد... او برای خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله می کرد، اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد. همون دیوار شیشه ای که اونو از غذای مورد علاقش جدا می کرد . بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچیک منصرف شد. او باور کرده بود که رفتن به اون طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچیکه کار غیر ممکنیه . دانشمند شیشه ی وسط رو برداشت و راه ماهی بزرگه رو باز کرد اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی کوچیکه حمله نکرد. اون هرگز قدم به سمت دیگر اکواریوم نگذاشت . میدانید چرا؟ اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت، اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود. یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود . اون دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت. باورش به وجود دیوار. باورش به ناتوانی ..... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 1:6 توسط سمیه کریمی زاده اردکانی |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 1:17 توسط سمیه کریمی زاده اردکانی |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 21:1 توسط سمیه کریمی زاده اردکانی |
|
|
شخصي از پروردگار درخواست نمود به او بهشت و جهنم را نشان دهد خداوند پذيرفت و او را وارد اتاقي نمود كه مردم در اطراف يك ديگ بزرگ غذا نشسته بودند. همه گرسنه و نا اميد و در عذاب بودند. هر كدام قاشقي داشتند كه به ديگ ميرسيد ولي دسته قاشقها بلند تر از بازوي آنها بود بطوريكه نمي توانستند قاشق را به دهانشان برسانند، عذاب آنها وحشتناك بود. آنگاه خداوند به او گفت اينك بهشت را به تو نشان ميدهم، او به اتاق ديگري كه درست مانند اتاق اولي بود وارد شد. ديگ غذا، جمعي از مردم و همان قاشق هاي دسته بلند. ولي در آنجا همه شاد و سير بودند. آن مرد گفت: نمي فهمم چرا مردم در اينجا شادند در حاليكه شرايط با اتاق بغلي يكسان است؟ خداوند تبسمي كرد و گفت: خيلي ساده است، در اينجا آنها ياد گرفته اند كه يكديگر را تغذيه كنند. هر كسي با قاشقش غذا دهان ديگري ميگذارد چون ايمان دارد كسي هست غذا در دهانش بگذارد. |بی سرزمین تر از باد> |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 12:44 توسط سمیه کریمی زاده اردکانی |
|
|
گوهر خود را هویدا کن
کمال این است و بس خویش را در خویش پیدا کن کمال این است و بس چند میگویی سخن از درد و عیب دیگران خویش را اول مداوا کن کمال این است وبس پند من بشنو به جز با نفس شوم بد سرشت با همه عالم مدارا کن کمال این است و بس چون به دست خویشتن بستی تو پای خویشتن هم به دست خویش باز کن کمال این است و بس |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم فروردین 1387ساعت 15:6 توسط سمیه کریمی زاده اردکانی |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 17:51 توسط سمیه کریمی زاده اردکانی |
|
|
سلام اي سال نو اي وامدار لحظه هاي روشن فردا خداحافظ تو را اي كهنه سال،اي خاطرات شاد و نازيبا سلام اي سبزي و آب زلال و سايه هاي بيد هلا اي آفتاب پاك پر اميد خداحافظ تو را يلدا و شب هاي زمستاني سلامم بر تو اي سالي كه مي آيي طراوت پيشه پاك اهورايي،بهار سبز رؤيايي چه سر مستم، كه مي آيي درودم بر تو اي فصل شكفتن آشناي با طراوت،مهربان ميلاد باريدن خداوندا بگردان چون بهاران حال من را ،سوي آن حالي كه مي داني به جان سرو زيبا ،سبز خواهم شد بسان قاصدك ها ،من رها از غصه خواهم شد شما را حوض آبي ابر بغض آلوده اي زيبا كلام ناودان قصه گو من دوست مي دارم سلام اي كوچه هاي شسته از باران كنون اي مهربانان،ياد ياران،ياد ياران خداحافظ ذغال رو سياه افكار سرما خورده و محبوس گذر كردم،سياووش گونه پروازي فراز آتش و خرسند از پاكي خدايا،كاسه تقدير آوردم و نجوا گونه،قاشق مي زنم تا صبح عطا كن قسمت من را تو بهروزي به قدر ظرف من،نه قدر مهر، چون تو معبودي كريما،روزي ام را عاشقي فرما خدايا،قدر اشكي عطايم كن ببارم گاه گاهي،رو به درگاهي خدايا سال ها و لحظه هاي رفته ام،رفتند مرا اينك،تو سال و لحظه هاي با سعادت هديه ام فرما به من آرامشي ،مهري،عنايت كن يقيني مرحمت فرما بفهمم تا خدا،يك،يا خدا، باقي ست و روحي،تا به پرواز آورد،اين جسم خاكي را خدابا،باور افسردگان را،چون بهاران،زندگاني ده و روح خستگان را هم،خروشي جاوداني ده كويري قلب تنهايان،به مهري،آبياري كن به كوي بي كسان ،يك مهرباني،آشنايي را،تو راهي كن هر آن كس را كه با هجر عزيزي امتحان كردي به ياد خاطراتش،عاشقانه زندگي كردن،تلافي كن بكوبان با سر انگشتان مهري،كوبه درهاي غربت را بسوزان ريشه هاي سرد نفرت را حبيبا سال نو را سال نور و عاشقي فرما بزرگا،زندگي كردن،نشانم ده و راه و رسم دل دادن،ستاندن،پيش پايم نه به كامم لذت با هم نشستن،مهر ورزيدن عنايت كن فهيم ارزش هر لحظه ام گردان بدانم خنده در آيينه بس زيباست بفهمم بغض در آدينه ،دست ماست بخوانم با قناري ها،خدا اينجاست بجويم من خدايم،چون كه حق زيباست عزيزا هفت سين عيدمان را سايه سار سبز سيماي سحر خيزان سرو انديش ساعي، مرحمت فرما خدايا،؛باور تغيير را اين كيميا درس بهاران را دراعماق قلوب يخ زده گرم و شكوفا كن تو خار هر كدورت را به گلبرگ گذشتي،بي اثر گردان چكاوك را تو ياري كن به آوازي ،دل همسايه مان را،شاد گرداند شقايق را كه دشت لخت و عريان ،شعله پوشاند به خوشبختي،نشان كوچه بن بست ما را ده نشان مردم اين شهر را،ياد بهارآور خدايا، در طلوع سال نو آغاز راه سبز فرداها تو قلب هر مسافر را به نور معرفت آگه به رمز و راز زيباي سفر فرما بفهمان زندگي بي عشق ،نا زيباست كه قدر لحظه ها در لحظه ،نا پيداست |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 17:39 توسط سمیه کریمی زاده اردکانی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
متولد یکی از روزهای پاییزی 59,من نوشتن را از سالهای نه چندان دور آغاز کردم ,این نوشته ها فقط برای دلم است تا بتواند فراموش کند.و البته خودم را گم نکنم.
مشغول به تحصیل در مقطع ارشد جامعه شناسی هستم. همیشه سعی کردم که آدمها را رعایت کنم |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 مرداد 1386 تیر 1386 |
| پیوندها |
|
نگين كويرما بابا جميله كديور مسعود بهنود تختي كوچك منيرو رواني پور عباس عبدي دست نوشته های کودک فهیم دل نوشته وجيهه |
|
RSS
|