![]() |
![]() |
|
| گر بدین سان باید زیست پست من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم |
به سلامتیِ درخت!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم دی 1387ساعت 0:13 توسط سمیه |
|
|
اشو نوشت که "همواره فرق میان در خلوت بودن و تنها بودن را به خاطر بسپار.خلوت قله تجربه است و تنهایی دره .خلوت نور در خود دارد .یک شعله.تنهایی ناریک است و سرد .تنهایی وقتی است که دیگران را آرزومندی و خلوت وقتی است که از خود لذت می بری"
راستی تو تنهایی ؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 12:59 توسط سمیه |
|
|
چارلي چاپلين: "با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه،رختخواب خريد ولي خواب نه،ساعت خريد ولي زمان نه، مي توان مقام خريد ولي احترام نه،مي توان کتاب خريد ولي دانش نه،دارو خريد ولي سلامتي نه، خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره ، مي توان قلب خريد، ولي عشق را نه."راستي هيچ فكر كردي چارلي آشيانه داشت؟خواب و زمان و احترام و دانش و سلامتي و زندگي چي؟اما حتما عاشق بود اينو كه قبول داري؟ چند وقتي دنبال يه سوالم چرا مردم دچار فقدان تفكر شدند؟؟؟؟؟اگه چيزي براي راهنمايي داريد استفاده مي كنم. مخلصيم اما مخلص همه آدماي مخلص.آدمايي كه با يه سيلي آدمو بيدار مي كنن يكي ديروز آروم و بدون قصد يه چيزي بهم گفت كه انگار با دست خدا سيلي زد به صورتم انقد كه حالم جا اومد.خودش نفهميد اما من گرفتم و مخلصشم!!!!اوستا كريم مرسي ارادت داريم بهت |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 22:16 توسط سمیه |
|
|
خدایا کفر نمی گویم !
پریشانم !چه می خواهی تو از جانم؟مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی خداوندا تو مسئولی!خداوندا تو میدانی:که انسان بودن و ماندن دراین دنیا چه دشوار استچه رنجی می کشد آنکس که انسان است واز احساس سرشار است!"دكتر شريعتي" |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 15:57 توسط سمیه |
|
|
تا تو رفتی همه گفتند |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 0:39 توسط سمیه |
|
|
روزي از روزها روز قسمت بود و خدا هستي را قسمت مي كرد. خدا گفت: چيزي از من بخواهيد. هر چه كه باشد، به شما عطا خواهم كرد. سهمتان را از هستي طلب كنيد زيرا خدا بسيار بخشنده است. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 0:59 توسط سمیه |
|
|
Bezaram kenare Ham ta beshan ye Jomle Jomle Bahonast minevisam ta khodam ro Gom konam toye koche pas kochehaye ke kalameha baram misazan Ta neshon nadam ke inja Yeki Tanhast Tanha?! ... khaste shodam az in hame kalamehaei ke bikhodi mishinan kenare ham Man Tanha nistam. man inja Hastam, Mibinam, Mishenavam, Hes mikonam va mardomi ro mibinam ke vaghti tanhan tanhaeishono ba ye ghasedak, ye Shaparak taghsim mikonan pas manam tanhaeimo ba KHODAm taghsim mikonam va be Aghaze miandisham |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 19:25 توسط سمیه |
|
|
فرشته ها آمده اند پایین. همه جا پر از فرشته است.از کنارت که رد می شوند،می فهمی؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:55 توسط سمیه |
|
|
بعد از آن همه خوردن و خوابيدن و خوش گذراندن حالا ناچار بود مدتي را در خلوت بنشيند و فكر كند.. روزها و شب ها را در يك فضاي تنگ و تاريك به سكوت نشست. تنهايي آزارش مي داد.اما بايد تحمل مي كرد. احساس كرد تغييري در حال رخ دادن است..اما هنوز نمي دانست ماجرا چيست!!شعاع كم رنگ نوري فضايش را روشن كرد.با زحمت،اول شاخك هايش را و بعد دست و پايش را بيرون آورد.ناگهان متوجه شد صاحب دو بال زيبا و رنگارنگ شده است.اكنون او مي توانست پرواز كند. با خود گفت:تحمل آن همه سختي به اين پرواز و زيبايي مي ارزيد...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 15:12 توسط سمیه |
|
|
یه روز یه دانشمند یه آزمایش جالب انجام داد... اون یه اکواریم شیشه ای ساخت و اونو با یه دیوار شیشه ای دو قسمت کرد . ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه ای نمی داد... او برای خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله می کرد، اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد. همون دیوار شیشه ای که اونو از غذای مورد علاقش جدا می کرد . بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچیک منصرف شد. او باور کرده بود که رفتن به اون طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچیکه کار غیر ممکنیه . دانشمند شیشه ی وسط رو برداشت و راه ماهی بزرگه رو باز کرد اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی کوچیکه حمله نکرد. اون هرگز قدم به سمت دیگر اکواریوم نگذاشت . میدانید چرا؟ اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت، اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود. یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود . اون دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت. باورش به وجود دیوار. باورش به ناتوانی ..... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 1:6 توسط سمیه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
متولد یکی از روزهای پاییزی 59,من نوشتن را از سالهای دور آغاز کردم ,این نوشته ها برای کسی نیست از کسی هم انتظاری برای نظر گذاشتن ندارم.اما حرف دل را خوب می شنوم
مقطع ارشد جامعه شناسی را به اتمام رساندم. همیشه سعی کردم که آدمها را رعایت کنم و آرزومند آرزوهایشان باشم.خود واقعی ام را پنهان نسازم که حتما دردهایم را دو چندان می کند.شادی را دوست دارم چون بزرگترین انتقامیست که می توان از زندگی گرفت.....راستی به رسیدن به موقع آدمها به زندگیم اعتقاد راسخ دارم.آنچه امروز دارم همان است که به خدایم سفارش داده بودم. |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 مرداد 1386 تیر 1386 |
| پیوندها |
|
نگين كويرما بابا جميله كديور مسعود بهنود تختي كوچك منيرو رواني پور عباس عبدي دست نوشته های کودک فهیم دل نوشته وجيهه پشت فرمون يادداشتهاي يك كلاس پنجمي(بهار) |
|
RSS
|